تبليغاتX
حامد و صبا

حامد و صبا

عاشق تنها

الاكلنگ

 

ميگن عشق مثل بازي الاکلنگه هر کسي که عاشق تره خودشو پايين نگه ميداره تا عشقش از بالا بودن لذت ببره...


اما چقدر سخته يه روز به خودت بياي و ببيني روي يه الاکلنگ چوبي تنهايي


 


کسي که از تو بالا تر بوده دست عشقتو گرفته و با خودش برده


 


خيلي سخته سرتو بالا کني و ببيني عشقت با يار تازه اش روي ابرا قدم مي زنن.


 


صداش مي کني ((آهاي عشق من برگرد بيا بازم بازي کنيم منتظرتم))


 


اما اون تو اون الاکلنگ چوبي رو فراموش کرده.حالا عاشق کسيه که از تو بهتره.


 


لبخند تلخه روي لباتو مي بينم وقتي به روزي فکر ميکني که براي اولين بار ديديش


 


يا انتظارت وقتي براي يه مدت رفت و ازش بي خبر بودي


 


اما حالا همه چيز تموم شده تو موندي  و يه شهر خاطره و يه الاکلنگ چوبي.


 


چقدر سخته نتوني ازش دل بکني مدام سرت به سمت آسمون باشه و نگاش کني


 


 با اينکه خيلي تنهايي دلت نخواد از اون بالا بيفته پايين.


 


چقدر سخته نتوني از اون الاکلنگ چوبي دل بکني آخه تنها يادگاري که ازش داري


 


يادته هر کاري مي کردي تا لبخند بزنه اما نمي خنديد ولي حالا براي عشق تازه اش مي خنده


 


چقدر خنده هاش قشنگه با خودت ميگي کاش مي تونستم صداي خنده هاشو بشنوم


 


يه چيزي رو از اون بالا پرت کرد به طرفت صداي شکستن اومد


 


 حس عجيبي داري مبيني قلب شيشه اي خودته که بهش يادگاري دادي


 


تکه هاشو کنار هم ميذاري جاي پاهاش روي دلت مونده


 

با بغض ميگي لا اقل يه يادگاري ازش دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 12:57  توسط حامد  | 

یادت نره...

 

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم

 

 يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 14:2  توسط حامد  | 

سفر ایستگاه

 
قطار می رود

تو هم می روی

تمام ایستگاه می روند


و من چقدر ساده ام

که سالهای سال 

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

                به نرده های ایستگاه رفته

                                                     تکیه داده ام!

                                                                             قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 13:53  توسط حامد  | 

داستان مرد خوشبخت

پادشاهي پس از اينکه بيمار شد گفت:*

*«نصف قلمرو پادشاهي ام را به کسي مي دهم که بتواند مرا معالجه کند».*

*تمام آدم هاي دانا دور هم جمع شدند
تا ببيند چطور مي شود شاه را معالجه کرد،
اما هيچ  يک ندانست.*

* تنها يکي از مردان دانا گفت :
که فکر مي کند مي تواند شاه را معالجه کند..
اگر يک آدم خوشبخت را پيدا کنيد،
پيراهنش را برداريد
و تن شاه کنيد،
شاه معالجه مي شود.*

*شاه پيک هايش را براي پيدا کردن يک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولي نتوانستند آدم خوشبختي پيدا کنند.
حتي يک نفر پيدا نشد که کاملا راضي باشد.
آن که ثروت داشت، بيمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا مي زد،
يا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگي بدي داشت.
يا اگر فرزندي داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمي چيزي داشت که از آن گله و شکايت کند. *

*آخرهاي يک شب،
پسر شاه از کنار کلبه اي محقر و فقيرانه رد مي شد
که شنيد يک نفر دارد چيزهايي مي گويد.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سير و پر غذا خورده ام
و مي توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چيز ديگري مي توانم بخواهم؟» *

*پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پيراهن مرد را بگيرند
و پيش شاه بياورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. *

* پيک ها براي بيرون آوردن پيراهن مرد توي کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقير بود که پيراهن نداشت!!!.*

*(????)
لئو تولستوي*

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 17:1  توسط حامد  | 

 

 

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و رفت .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

-----------------------------------------2---------------------------------------

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ،خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و رفت .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

-------------------------------------------3-------------------------------------

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، ورفت .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

---------------------------------------------4-----------------------------------

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و رفت .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

-----------------------------------------------5---------------------------------

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج می کنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

-----------------------------------------------6---------------------------------

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ،
یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !
 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 16:40  توسط حامد  | 

تقدیم به تو

 
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 14:43  توسط حامد  | 

                                  
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 14:34  توسط حامد  | 

دو عاشق حقیقی

...
                                                                                                                             هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و...

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟

لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟

دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم

لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهي شو حفظ کنيد

و ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...

من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي عشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟

ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان

دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد

آره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 14:26  توسط حامد  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 22:21  توسط حامد  | 

چه زود فراموش شدم...

>> چه زود فراموش شدم...

 

 

 

چه زود از یاد تو رفتم آنگاه كه دستانم از دستان تو رها شد....
مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود !
با اینكه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ،خیلی خسته ام ،
راهی جز تنها ماندن ندارم !


چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید !
چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی دلتنگ است ،
كه با هم در اوج آن پرواز می كردیم و به عشق هم می خواندیم آواز زندگی را ...
آرزوی دلم تبدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد ...
چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشان تر از من دوختی ،

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 23:31  توسط حامد  | 

جرم من چی بود؟؟

جرم من چی بود؟؟

جرم من چی بودکه سرنوشتم اینه

جرمم چی بودکه منوعاشق یه بی مرام کردی

مگه من چیکارکردم؟

من بااون مثل کف دست صاف بودم

من ازته قلب دوسش داشتم

آخه چرا؟

؟؟؟

چراولم کرد؟

یکی بهم بگه چرا؟

مگه صداقت جرمه؟

مگه خیانت نکردن جرمه؟

مگه دوست داشتن جرمه؟؟؟

ای خداااااااااااااااااا

توکه بهترین قاضی هستی

خودت قضاوت کن

من جرمم چی بود؟

جرم منن چی بود که بهم خیانت شد؟

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بهم بگو

آخه چرا؟

چرا من؟

چرا اون؟

چرا بقیه نه؟

چرااااااااااااااااااا؟

فردامیرررررررررررررررررم

میرم پیش آقام

ازش میپرسم

که چرا؟

چرا عشق من اینطوری بود؟

چرا باید چشم به راهش باشم؟

چرا من باید از دوریش عذاب بکشم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 23:28  توسط حامد  | 

بی وفا

هر کی میگه دوست دارم

دروغ میگه 

اسیرت میکنه بعد میزاره میره.

چرا دخترا بی وفا هستن؟   چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 23:26  توسط حامد  | 

بی وفا

 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 23:26  توسط حامد  | 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 14:3  توسط حامد  | 

خداحافظ...

 

وقتی دل کسیو میشکنی که لایق دل شکستن نیس...میان کسایی که دل تو رو هم بشکنم..

 

وقتی به خواهشای کسی که لایقه توجهه توجه نمیکنه..میان کسایی که به خواهشات توجه نکن..

 

 

خداحافظ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 13:8  توسط حامد  | 

مرگ

 رگ
 

 مرگ،خوابي شيرين،

در آغوش خاك گرم كه جسم سرد مرا در آغوش ميگيرد

تا همه ي بي مهري ها وسردي ها و نامردي ها را به فراموشي بسپارم.

و با چه محبتي مهرش را نثارم ميكند بي منت.

و باد كه با وزش بر روي خاكم و نوازشي دلنشين آرامم مي كند

و در لابه لاي درختان برايم آوار مي خواند

و درختان برايم دست مي زنند

و حال با اين ياران ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد.

مرگ زيباست براي جسم سردم و روح بلند پروازم

كه باز خواهد گشت در آغوش گرم وبي نهايت محبت او.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 13:6  توسط حامد  | 

من دیوونه با این که بهم خیانت کرد بازم دلم براش تنگه

دلم تنگه واسه...

واسه صداش

واسه حرفاش

واسه صورت ماهش

واسه دستاش

که تو دست من بود

واسه لبخندش

واسه چشماش

.....

چرا اون منو دوست نداشت؟

من که دیوونش بودم

چرا؟

اگه دوسم داشت چرابهم خیانت کرد؟

یکی جوابمو بده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 13:1  توسط حامد  | 

***خدایا مواظب گلم باش..سپردمش به تو...من پیشش نیستم..تو هستی..دوسش دارم..دوسم داره..دوست داریم..دوسمون داشته باش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 1:28  توسط حامد  |